تبليغاتX
ورود آقایان ممنوع

عطر و بوی نرگس های زرد و سپید باغچه،رقص پر رکاب باد با همه ی تماشاش،نغمه ی پرآواز شوق پرستوهای شاد آسمون آبی خدا،خلوت گرم و عاشقونه ی کبوترای مست واسه پیوند تازشون،خنده ی دوباره ی خورشید واسه نگهداشتن معشوقه تنهاش یعنی آفتابگردون کنار خودش،مهربونی شکوفه های صورتی واسه گرم کردن لحظه های سرد زمستونه یه بار دیگه همه جارو حسابی به خودش آورده.

مهتاب صحنه ی باغ رو خالی از دلتنگی می کنه تا بی قراری جاشو به ترانه ی موج ها ی نیلی که شبنم و نسیم رو گلبرگ رز و میخک با بوسه به جا گذاشتن بده.

آره زمین مبتلا ی این همه عشق و زیبایی شده،طبع همه ی دنیا عوض شده چه برسه به من و تو!با این همه شکفتن و شادی از پرستش غم و غصه فکر نکنم چیزی عایدت بشه،پس بیا دستاتو بده به ما تا هممون دور سفره ی کوچیک هفت سینمون منتظر سال جدید باشیم.بیا هممون با هم بهاری شیم...

 

سال جدید رو به همه ی دوستای گلم تبریک میگم امیدوارم سال خوبی داشته باشین.(عیدی یادت نره)

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:17 توسط همدم |


نام تو مرا همیشه مست می کند

بهتر از شراب

بهتر از تمام شعرهای ناب

نام تو اگرچه بهترین سرود زندگیست

من تو را به خلوت خدایی خیال خود

بهترین بهترین من خطاب می کنم...

تولدت مبارک...

گرفتین تولدکیه؟۳ اذر تولد همدم جونمونه دیگه...

یالا بدویین بیاین  تو جشنمون..کیک تموم شدا!..

امیدوارم یه عمر شاد و سلامت زندگی کنه...

تولدت مبارک همدم جان..

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 6:16 توسط مهدیه |


سلام

امشب شب ۱۳ آبانه.

همون شبیه که.......

سالها پیش تویه همچین شبی یه دختر کوچولو به دنیا اومد .

مامانش اینا تصمیم گرفتن اسمشو بذارن...

                                        مهدیه

آره امشب شب میلاد مهدیه عزیزه .

تولدشو بهش تبریک میگیم و آرزو میکنیم صد ها سال زنده باشه .

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 19:27 توسط مهسا |


چه اضطرابی فقط چند ساعت تا مهمونی خدا مونده چقدر زود گذشت... من خیلی دلم می خواد قبل از این که مهمونی شروع بشه یه مهمونی دوستانه این جا بگیریم تا واسه مهمونی مهمه آماده بشیم(یه مهمونیه آمادگی!!)همتون دعوت شدین البته باید بگم یه مهمونه ویژه ام داریم . 

اون مهمون ویژه خداست!آره خدا همون که می خواد مهمونمون کنه اونم نه مثل من یه شب بلکه یه ماه.میخوام بیاد تا ما هممون دستامونو بدیم به هم با هم دعا کنیم که ما را از مهمونیش دست خالی نفرسته، دعا کنیم تا مهمونای خوبی باشیم، دعا کنیم که یادمون نره مهمونی اونه، دعا کنیم تا فراموشش نکنیم و یه عالمه دعاهای قشنگ .تو هم بیا توام مهمونه منی و البته مهمونه خدا بیا دستاتو بده به من مثل من چشاتو ببند تو هم مثل من حسش می کنی نه؟ اون اینجاست داره نگامون میکنه هر چی دلت می خواد بهش بگو اون صداتو می شنوه.

ما سه تا را يادتون نره

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 20:40 توسط همدم |


خط شکسته ای از لبخند،

نثار برگ هایی که هیچ گاه

 دلیل جدایی را نفهمیدند..

یک آسمان بی ستاره،

نثار ابرهایی که معنای یکدلی را تجربه نکردند...

وصدای صبح،

تقدیمی ست به چشم های همیشه بسته ای که

 بیداری را حس نکردند...

سلام به روی گلتون..دوستای خوبم که دلم

 براشون یه ریزه شده بود ..قول میدم ازین به بعد بترکونم...

چون کامیار گفت نامردیه طالع خرداد رو ننویسم

 ایندفه خردادو تیرومی نویسم مردادیا وایسن تو نوبت...

در ادامه مطلب بخوانید

زیرپاتو نگاه کن..

یه دنیای دیگه ست،یه راه طولانی..تا حالا

گامهاتو شمردی؟بهشون دقت کردی؟ گاهی بزرگ،

گاهی کوچیک..دقت کردی به اینکه یه گام کوچیک

 ممکنه تو رو به اندازه 10گام بزرگ، جلو و یا عقب ببره!

سرنوشت همین جوری ساخته میشه ها! از قدم اولی

 که بر میداری،معلوم میشه گام آخرت کی ِو آخرین

دنیای زیر پات کجاست.عقبتو ببین..دنیایی که

ساختیش،آرزوهایی که خرابشون کردی..چیزایی

 که بدستشون آوردی و بهترین هایی که

 از دستشون دادی....به خودت قول بده،از امروز

 قبل از هر قدمی که برمیداری،فکرکنی ..اینو یادت

 بمونه خوشبختی این نیس که گامهای بلند برداری،

خوشبختی اینه که فردا به گامی که امروز

 برمیداری افتخار کنی..یادمون نره،همیشه روی

 قله بودن با گامهای بلند بدست نمیاد،گاهی

 قدم های کوچیک ولی مفید هرچند فرصت بیشتری

 می طلبه اما مطمئن مارو به هدف میرسونه..گاهی

 پیاده رفتن بهتر از اینه که سواره بریوآخر مسیر تازه

 بفهمی اشتباه اومدی..دنیای زیر پاتو یادت نره،

آخه همش خاطره ست،وقتی داری از کوه زندگی

 میای بالا، مسیرو واسه دیگران خراب نکن،هموار و

 مطمئن بسازش، ازسقوط آدما کیف نکن،آخه ممکنه

 همون لحظه ای که داری بهشون میخندی از پشت

 سقوط کنی..اگه یه روز نتونستی به قله برسی به

دیگران کمک کن تا برسن بهش...بخدا لذتش خیلی

 بیشتر از اینه که از حرص، دونه دونشونو ازاون بالا

 بکشی پایین.....اینو بدون،موفقیت این نیس که پات

 برسه نقطه ی اوج،موفقیت اینه که همون جا بمونی

 واین زمانی بدست میاد که پل موفقیت یکی دیگه بشی..

آرزو میکنم،هرقدمی که برمیداری،تهش

 ستاره دل بستنت باشه،نه حماسه شکستنت...

بهترین هارو برات آرزو میکنم مسافر...

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 7:56 توسط مهدیه |


Listen to the falling rain
Listen to it fall
And with every drop of rain
You know i love you more
Let it rains all night long

Let my love for you go strong
As long we,re to gether
Who cares about the weather
Listen to the falling rain
Listen to it fall
And with every drop of rain
I can hear you call
Call may names right out loud
I can hear above the clouds
And i,m here among the puddles
You and i together huddle
Listen to the falling rain
Listen to the rain
It,s raining
It,s pouring
The old man is snoring
Went to bed and bumped his head
He couldnt get up in the morning
Listen to the falling rain
Listen to it fall

سلام
اول از همه بگم كه دلم خيلي براتون تنگ شده و ببخشيد كه نتونستم زودتر بيام.

اين مدت حسابي سرم شلوغ بود و ماجراهاي خوب و بد زيادي رو پشت سر گذاشتم اما...
حالا اومدم تا از همه ي شما دوستاي گلم تشكر كنم .امسال اولين ساليه كه بيشتر از 60 تا هديه گرفتم.
انشاالله تولدتون جبران كنم.
از همدم و مهديه عزيز هم ممنونم كه مثل هميشه خوشحالم كردن.
صد سال زنده باشين.

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 20:36 توسط مهسا |


یه روز ابری که آسمون هم مثل دلای آدما گرفته بود و همه ی گل ها پژمرده شده بودن یه دفعه با ورود یه فرشته نسیمی وزید که گل ها باز شدن و خورشید از زیر چنگال های ابر سیاه رها شد تا  یه امانتی مهم از طرف خدا به آدما بسپارد.

 امروز سالگرد ورود اون فرشته روی زمینه اونی که حالا بین ماست اون فرشته کوچولو که با اومدنش به اطرافیانش نشاط و بخشید مهسای خودمونه که امروز تولدشه ومن و مهدیه یه بار دیگه تولدشو بهش تبریک میگیم و براش آرزوی موفقیت داریم .

*مهسا جون تولدت مبارک*

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 1:24 توسط همدم |


سلام

می دونم دیر کردم و واسه همین از همتون معذرت می خوام 

 در ضمن ولادت فاطمه زهرا (س) و روز زن را به همه ی خانومای گل مخصوصا به دوستام و در آخر به خودم تبریک می گم!

تو این پست می خوام دو سه تا اس ام اس براتون بنویسم که البته اگه تکراری بود به بزرگی خودتون ببخشید.

ـ زن لبخند خداوند است تبریک به تو ای زیباترین لبخند خدا...

ـ اگه این روزا حس کردی توی قلبت به جای صدای "تاب تاب" صدای اره و تیشه می یاد نترس مریض نشدی من دارم توی دلت واسه خودم یک کلبه می سازم. 

ـ اگر در صحنه ی زندگی به ناگاه یکی از سیم های سازت پاره شد آهنگ زندگی را آنچنان ادامه بده که هیچ کس نداند به تو چی گذشت است.

یه ضرب المثل چینی که می گه:"چینگ چانگ چونگ سان یولو پی سون لانگ"    یعنی :چاای و غذای سرد را می شه تحمل کرد اما نگاه سرد را نمیشه.

ـ جدیدترین مهریه امسال: ۱۳۸۵ لیتر بنزین سوپر

 اینم یه هدیه از طرف ما به همه ی خانوما:

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 1:26 توسط همدم |


سلام رفقا!میخوام براتون تعریف کنم تو این 1 ماه بدون شما چی گذشت..

دور امتحانای نهایی بود، چه افتضاحی.. امتحان اول دین و زندگی:

چه ریتم باحالی،یه ریز نوشتیم تا رسیدیم به نظرخواهی! به نظرشما....؟

فهمیدیم که امتحانای امسال با سالای پیش خیلی فرق فوکوله...2بار

برگه رو چک کردمو اومدم پایین سالن.یکی از رفقا که ازما تیز تر بود

وایساده بود پایین سالن.چک می کردیم که یهو این رفیق ما فهمید جواب

یه سوالو کاملا برعکس نوشته. باخودم فک کردم:چقدر حالیمه که

نه سوالی رو جا انداختم نه چیزیو برعکس نوشتم.یه ربعی گذشت. .

بروبچ همه با نیش بازریختن پایین.همین جور با ما افتادن رو دور چک

که یهو شسشتم خبردار شد که ماشاا.. خانم حواس جمع که بنده باشم،

با 2 بار چک کردن سوالا،چشمای تیزبینش به2 تن آب هویج محتاجه که

نصف سوالو ندیده و ننوشته..این دفه با خودم فک کردم که آخه آدم چقدر میتونه

کور باشه..گذشت ،دومی شیمی افتضاح تر از دینی،و....بالاخره پنجمی،درس

محبوب من و همه هم رشته ایهام فیزیک...با ترس و لرز نشستیم سر جلسه،

حس خوبی نداشتم.تا اینکه برگه رو گرفتم،شروع کردم به نوشتن.

1و2رو بدو بدو نوشتم رفتم سر سوال3 بلد نبودم عجیب بود ،4

باز جاخالی،5یا6 مساله بود حل کردم.7 جاخلی،8نصفه نیمه،9جاخالی

10فک کنم نصف نمره رو میگیرم،11خیلی ستم بود،12رو نوشتم،13

چشام 4تا شد،اما باقی سوالارو نوشتم.2ساعت وقت داشتیم،1ساعتشو

فقط درودیوارو نگاه می کردم.عینهونه تعارف که نداریم"خر"موندم

تو گل.وقت تموم شد اصلا حواسم به جمع نبود، اعصابم ریخته بود به هم.

برگشتم سمت بچه ها،دیدم همه نشستن.صدای جمعیت دراومد، همه

مث من قاطی کرده بودن.اومدیم پایین،داشتیم دیوونه میشدیم.آخه

شک کردیم قبول میشیم یانه.ولی من از اونجایی که(همانطور

که در بالا مشاهده کردید) سیاری از سوالارو جواب داده بودم،

مطمئن بودم قبول میشم! بعضی از بچه ها گله ای حمله کردن

به آموزشو پرورش(منظورم اداره بود).من و یکی از دوستام که

خبر نداشتیم رفتیم خونه. پامون رسید خونه،مامانه:

چیکار کردی،چند میشی،چطور بودو...ما که آمادگی یه گزارش

کاملو داشتیم شروع کردیم به صحبت. تا دهنو وا کردیم که بگیم

سخت بودو خوب نبود،شروع شد مامانه:آره تو مغروریو،درس

نمی خونیو،صبح تا شب میشینی پاتلوزیون فیلمو فوتبال میبینیو،هی میگی

خوندم خوندمو،با رفقای تنبل می گردیو،...تا دلتون بخواد حرف خوردیم.

هر چی ما میگفتیم بابا سخت بود،بازم مامانم حرف خودشو می زد.

تا اینکه دم تلوزیون و اخبارش گرم که شروع کرد به صحبت درباره

اینکه بروبچ 3 ریاضی تو کل کشور به فیزیک اعتراض کردن،

جوانه هام که خیلی باحاله، کلی طرف مارو گرفت.مامانه که دید وضع اینه،

شروع کرد به بدوبیراه گفتن به طراح سوال:طراح عقده ای،این چه وضع

سوال طرح کردنه،آخه این بچه ها چه گناهی کردن،مگه مریضی و...

3،2 روز بعد،با بچه ها رفتیم اعتراض تا اگه دوباره امتحان نگرفتن،

سقف اداره رو بیاریم پایین، اما با وجود این همه اعتراضو تظاهرات،

هیچی نشد.ما موندیمو لب و لوچه ی آویزون.یواش یواش شک کردیم

قبول میشیم.حالا خودم تیکه تیکه میشمردم ببینم قبول میشم یانه..

که خدارو شکر 13،12 نمره رو میگرفتم.باکلی امید رفتم خونه.آخه

گفته بودن خوب تصحیح میکنن.تااینکه مامانه گفت اگه تو نهایی

انتظار15رو داشته باشی میشی10.تو که انتظارتهش

13رو داری میشی-8-.مارو داری کف کرده بودیم..

این حالگیری ادامه داشت تا خرابکاری تو حسابان.سر این

یکی،یهو برگم افتاد،خم شدم بردارمش،مراقبه تیز از ته سالن اومد

بالا سرم وایساد.سرمو بلند کردم دیدم عینهونه جغد بااون چشای

ورقلمبیدش،بلانسبت عین بز داره مارو می پاد. تا آخر جلسه

همین وضع ادامه داشت.من بدبخت که عرضه ی تقلب کردن

نداشتمو چسبیده بودو جماعتی که قلمبه قلمبه تقلب می کردنو

بیخیال شده بود،آخه بیچاره فراتر از دایره عینکش جایی رو

نمی دیدکه اونم من توکادرش بودم. پایین سالن پشتی هام با

نگاه هاشون ازم تشکر می کردن که چه فازی دادی مهدیه...

باقی امتحانا قابل تحمل بودن..جبر که آخریش بود خیلی توپ

بود.راستش قبل از امتحانا وقتی گفتن معدل نهایی توی کنکور

تاثیر داره خیلی ذوق کردم تعریف از خودم نباشه خیر سرم

شاگرد سوم کلاس بودم..ترم اول با معدل بالای 19کلی پز دادم..

وحالا..منمو آرزوی معدل 17 به بالا!

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 7:17 توسط مهدیه |


من همچنان در اتاقي هستم با نوري كور كننده ولي تاريك.انقدر تاريك كه نمي توانم راهي براي فرار پيدا كنم ، فرار براي رهايي ، رهايي از تاريكي...مدت زياديست كه اينجا هستم.ديگر نااميدي تمام وجودم را فرا گرفته . تنها راه تحمل اين تنهايي ها پناه بردن به رؤيا بود ، رؤياهايي نا مفهوم و مبهم . گاهي همين رؤياها چنان به سويم هجوم مي آورند كه ذهنم را چون اقيانوسي مواج مي پندارم و رؤياهايم را مي بينم كه در بازوان اين امواج سهمگين به دام افتاده اند.رؤياهايم برايم دست تكان مي دهند و از من طلب ياري دارند. از شبهايي مي گويند كه با آنها سپري كردم و اكنون در مقابل پر كردن ذهنم از من كمك مي خواهند و تنها گذاشتنشان را در اين اقيانوس عميق گستاخ ، بي رحمي مي دانند. و من همچون كودكي مات و مبهوت به آنها خيره مي شوم . حال من در مقابل اين همه التماس همانند انساني بي رحم رويم را برميگردانم تا امواج اين اقيانوس من را نيز گرفتار نكند ولي...نا گهان صداي گريه طفلي را مي شنوم . مي ايستم و خوب گوش مي كنم . اين صدا شبهاي درازي همچون لالايي براي من خواب آور بود. بر مي گردم تا نگاهي بيندازم .دختر بچه ي نازي را مي بينم كه امواج گيسوانش را پريوار به حركت در آورده .در آن هنگام لب به سخن مي گشايد و مرا مي خواند .آري من مخاطب او هستم. ديگر طاقت نمي آورم. قصد دارم با نيروي احساساتم دوان دوان خود را به آن اقيانوس برسانم و دخترك را نجات دهم. قدم بر مي دارم ، ميدوم اما هر چه جلو تر مي روم پاهايم سنگين تر مي شوند. آه ديگر حتي قادر به راه رفتن نيز نيستم. به پاهايم نگاه مي كنم كه چگونه در آن زمين ماسه اي فرو رفته اند و من را همچون تخته سنگي ساكن ساخته. اين اقيانوس عميق و سهمگين براي ربودن رؤياهايم دست به هر كاري مي زند. دوباره صداي دخترك مي آيد كه مرا صدا مي زند. در ان لحظه ديگر تحمل ديدن آن اقيانوس را كه اينگونه احساساتم را نابود مي كند، ندارم. تنها كاري كه از دستم بر مي آيد اين است كه انگشتانم را در كف دستم جمع كنم و مشتي محكم بر پهلوي سرم بكوبم. اين تنها راه فرار است، فرار و بازگشتن به اتاقم، فرار و نديدن چيزهايي كه حتي از ماندن در اين اتاق تاريك هم زجر آور تر است. چشمانم را باز ميكنم و خود را در انبوهي از تاريكي مدفون مي بينم. مي نشينم و تصميم مي گيرم كه ديگر سراغ رؤياهايم نروم هر چند شيرين باشند. تصميم مي گيرم به جاي رفتن به رؤياهاي دوردست ثانيه ها را بكشم، ثانيه هاي تنبلي كه هميشه با صداي تيك تيكشان آزارم مي دهند ........... اكنون چند سالي ميشود كه به اين كار مشغول هستم. حالا من در ميان هم قطارانم مشهورم و ركورد دار، ركورد دار مسابقه ي كشتن ثانيه ها...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 0:53 توسط مهسا |